تبليغاتX
حرف-حرف-حرف
 
دغدغه های من
 

پگاه، شهاب، مهتاب. عکس های روی جامدادی چوبی ام. پگاه دستش را به زیر چانه اش زده و با موهای فرق گرفته از وسط به من زل زده است. شاید در فکر دوست پسری خودخواه، متعجب از بازی های سرنوشت است. شاید هم از آن طرف عکس دارد مرا همچون فیلمی رمز آلود نگاه می کند. گاهی در دلش از من منتنفر است که او را نمی بینم. اما گاهی التماس می کند که شاد باشم و قول می دهد که بهانه نگیرد. قول می دهد که دوری ام برایش سخت نباشد.

اما شهاب با آن ریش هایش باز هم شبیه  محسن است. با آنکه من فردا به محسن می رسم اما در این عکس دیروزم را می بینم. عکسی که صاحبش به بیرون قاب توجهی ندارد. عکسی که صاحبش غرق در الکل، زن، گریه و خودخواهی است. الی خوبم، چه خوب خیالات خام و خشن خدای خودخواهی را خفه کردی و بعد چه جانی به من دادی جایی که از جلوه های جستجوی جورواجور جاناتان جوان برایم گفتی. تو از خشونت راک مرا به جیز و مجیز های رپ نزدیک کردی. مابقی راه با خودم است.

همیشه از این صداهای ناموزون وحشت داشتم. صدای ملاقه ای که به ته دیگ می زنند. همزمان فرد مودبی با یقه های بسته به درب می کوبد. بچه ی خامی هم با قاشق کوچکش دینگ دینگ به لیوان می زند. واقعا تحمل این یک صدای واحد برایم دشوار است. وقتی نزدیک تر شدم لابلای همین صداها گاهی کلمه های "خدا" و "محمد" شنیده می شد. دیگر صدا خیلی نزدیک بود. جالبتر از همه  مرد کت شلواری بود که دستگاه اکوی دستی را حمل می کرد. تعدادشان به ده نفر نمی رسید. همیشه از این بو هم متنفر بودم. نمی توانستم تصور کنم پیرزنی سفید پوش را که از مسافرت برگشته چه کسی ممکن است چشم بزند. لحظه ی روبوسی دخترها را با آن خانم دیدم. می توانستم حدس بزنم چه حسی دارند. حس پایان انتظار. حس رسیدن مسافر. دیگر می توانستم درکشان کنم. نه بو و نه صدا اذیتم نمی کرد. قبلا تجربه کرده بودم. حس قشنگی داشت. در قشنگی این حس غرق بودم و در عین حال به تضاد بین رسیدن و جدایی فکر می کردم. جدایی که امروز دچارش شده بودم. آه که چه خوب تمرین صبر کرده بودم. زخم های کودکی ام را یادآوری کرده بود. تصمیم گرفتم سکوت کنم. امان از این کلمه ی "یتیم". آه که چه عاقلانه دلم شکست و بخیه خورد. و چه آرامشی داشتم. دیگر انگار حسرت نداشتم. یا فراموش کرده بودم. دیگر دلم از چیزی پر نبود.

حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون – عقده ی هم آغوشی با تو بی ترس زندون

یه قلب شونزده ساله که از ترس مامور می زنه – مامور اگه نباشه خوونواده سرتو می زنه

ای وای مهتاب من. چقدر تو را منتظر گذاشتم. اینگونه اخم نکن. خواهش می کنم. تو از من می خواهی خجالت بکشم؟ باشد هر چه تو بگویی. من فقط خواستم ثابت کنم که با دست شکسته هم دوستت دارم. من همیشه از تو یاد گرفته ام. زمانی بهزاد بودی و به من زیبایی را آموختی. گاهی میلدرد شدی و بخشیدن و دوست داشتن آموختی. من هم بلدم خجالت بکشم. یادت نیست؟ وقتی رابی بودم مدام از نواختن بدم خجالت می کشیدم. و تو در دلت به من می خندیدی. ویلن یا پیانو فرقی ندارد. تو استادی و من مبتدی. کمکم کن. بسیار خوب. تو ناراحتی که چرا اینقدر دیر عکست را توصیف می کنم؟  باید زودتر به تو می گفتم که در این لباس قهوه ای خیلی زیباتر شده ای. باز هم آنرا بپوش. البته فرقی ندارد. سرمه ای، مشکی، تو بهترینی. بالاخره خندیدی! سعی نکن پنهان کنی. دیدی خندیدی؟ اما شاید من نباشم. تمام می شوم شبی.

20 دقیقه بامداد جمعه 20 آذر 88

  نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 15:17  توسط مهدی  | 

روان نویس من امشب کجاست؟ اونم داره خودشو ازم قایم میکنه. اونم نیست تا من امشب دوباره تنها باشم و با این دست غیر حرفه ایم به سختی با خودکار سیاه بنویسم. اما قانون طبیعت که برعکس بود؟ امشب چی شده؟ نکنه اونم از شوخی بی سانسور من ناراحته؟ نکنه اونم خودشو به خواب زده؟ مثل الی. مثل الی که باید خیلی چیزا رو دربارش بدونم. تا باعث نشم بره تو آب. مثل الی که حاضره به خاطرم هزار بار از آشپزخونه نمکدون بیاره. اما عینکشو بر نمی داره.

یادمه یه روز روان نویسم اونور میز با ژست نشسته بود. راستش هنوز نفهمیده بودم پسره یا دختر. اما متین بود. ساکت. سر بالا. چشم پایین. به لیوانش دست نزد. باور کنید جسم خالص رو با اون نوشتم اما دلیل لاغر شدنم یادش نبود.

امشب وقتی پیداش کردم بی من خوابیده بود. منم خواستم تموم بشم. کی می دونه؟ شاید بعدش یه درخت می شدم. شایدم یه گل یخ تو یه کهکشان دیگه که بی دلیل آه می کشه. یا بهتر از اون، یه بچه پولدار می شدم و تو 22 سالگی  مخ یه دختر 14 ساله رو می زدم. اصلا شاید خود فاطمه می شدم. اونوقت زندگی رو ساده می گرفتم و سخت کار می کردم! ولی مجبور بودم عاشق خودم بشم.

بازم خندم گرفت. آخه چرا ما باید همزمان بخوابیم؟ مگه قراره کاری کنیم؟ آخه من بجز شب به خیر گفتن وظایف دیگه ای هم دارم. باید ، دور دوم ایوزیان رو بخونم. آخرین پیک امشبم رو بنوشم. برای نوشتن با تو منتظر آخر هفته باشم. با اینترنت پر سرعت شاخص سهام بورسمو چک کنم. شلوارای جین کادوی تولدمو اندازه کنم. اینم بگم اونقدر همه به خاطر تو خوشحال بودند که بیشتر از همیشه کادو بهم دادند. همه می گفتن روان نویستو بده عکس بگیریم. تازه فهمیدم که تو پسر بودی. چون امشب اولین باره که با تو نمی نویسم و برای اولین بار گریم گرفت . . .

 

  نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 2:56  توسط مهدی  | 

به من هم یک ساز بده. یک ساز و یک کلاه. یک ایستگاه راه آهن. یک گریم پاک شده. یک سکه، یک کارتن، یک پیاده روی شلوغ. اما برای پرکردن کلاهم، ترانه ی عاشقانه ای نخواهم خواند. هرگز در ازای سکه ها توهماتی را که باعث شود آنان به یکدیگر بیاویزند القا نخواهم کرد. فکر می کنی پایان خوبی برایم باشد؟ آنگاه اگر از خستگی گردنم را تکان بدهم چه؟ اگر سرم را بالا بگیرم؟ اگر رهگذری خواست نسیم خنکی به صورتش بخورد و رویش را برگرداند؟ اگر نگاهم تکرار شود چه؟ اصلا بگذار پایان دیگری برای خودم داشته باشم.

آه اگر بدانم که مریض می شوی. می روم از لاله و خواهرانش افسانه یاد می گیرم. از پیشت می روم تا تو مریض شوی. تا تو مریض شوی و یک صبح گل سرخ زیر بینی ات بگیرم. اما وقتی بیدار شدی قول نمی دهم که ببوسمت. بدجنس نیستم اما دیگر نوبت توست. یادت هست وقتی بچه بودیم؟ وقتی الک دولک بازی می کردیم؟ حتی آن زمان هم نوبت را رعایت نمی کردی. اما اگر مرا نبوسی تو را کبوتر نمی کنم که با هم فرار کنیم. می دانم که غرورت اجازه نمی دهد. باشد. برو تبسم گوش کن و به یاد من بخند. من نیز به یاد تو می گریم با نگین سبز. اما اینگونه که چیزی تمام نمی شود.

فهمیدم. یا هااااااااا.

با هواپیما به بغداد می روم. بعدش هم. نمی دانم. رم، مراکش، مصر، پاناما . . . مهم نیست. شاید روزی کسی به خوبی از من یاد کند. شاید کسی در کتاب خاطراتش به اینکه او را در آغوش گرفته بودم افتخار کند. شاید چند کشاورزی که صاحب زمین شده بودند. شاید ترومن برای روابط خوب گذشته مان. شاید خلبانان سرزمینی که همان هفده فرودگاه را هم نداشت. اما نه. من که پرواز بلد نیستم. وای. به اینش فکر نکرده بودم.

دوست داری تنها اما سعادتمند باشم؟ آخر تو خیلی مرا تنها گذاشته ای. آخر می خواستم به شهر کوچکمان برگردم و تو را داشته باشم. آخر من زنا نمی کردم و حسرت یک لحظه با تو بودن را داشتم. درست بر خلاف تسوپفنر با آن چشمان روشنش. که تو حسرت با او بودن را داشتی. آخر زمانی به دیوار اتاق کارت حسودی می کردم. زمانی برای شاد بودن تو اشک می ریختم. اکنون که از پشت شیشه به من می نگری. خودم را زندانی می کنم. نه. دستگیره را نشکن. عزیزم دیگر خیلی دیر شده است. بر روی رگ گردنم دست می کشم. تکه شیشه را در آن فرو می کنم.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:0  توسط مهدی  | 

وقتی اینترنت دیگر آن قدیمی نیست. وقتی تلویزیون مرد. وقتی در رمان ها دیگر کسی عاشق آن یکی نمی شود. وقتی اقتصاد ایران برایت تکراری شده است. وقتی یاد عشق به نظرت خنده دار است. وقتی هدف معلوم است اما انگیزه ای نیست. وقتی تمرین دیگر حال و هوای گذشته را ندارد احساس خلا می کنی.

وقتی هر روز باید به چند نفر توضیح بدهی که چرا کارت را ول کرده ای. وقتی دیگر مرگی تو را نمی خواهد. وقتی دیگر حالت از گشتن در این شهر به هم می خورد. وقتی مالدینی دیگر نمی آید. وقتی جام جهانی در کار نیست. وقتی باز هم دوم  شدیم. وقتی همه ی قصه های دنیا تکراریند. وقتی همه ی تابلو های دنیا مرا به تسلیم شدن وا می دارند. وقتی نمی توانم خودم را به بهزاد بدهم. اصلا چه کسی گفته است که بهزاد مرا می خواهد؟ من که تا به حال شعر خوبی نگفته ام؟ او سرش گرم کارش است. تابلو هایش روز به روز زیبا تر می شوند. و من روز به روز پیرتر! واااای.

حالم از این 24 به هم می خورد. خیلی زیاد است. اگر فقط سه ساعت کمتر بود این خلا از من برداشته می شد. خوب اشکالی ندارد. هنوز که 25 ساله نشده ام. تازه بهزاد 9 قرن از من بزرگتر است. آری او پیر است. او پیرتر می شود اما هرگز خلا نداشته است. من احمق انگار یک شلنگ از دهانم به پمپ وکیوم وصل کرده اند! تمام مغزم رفته است. آری برای همین دنبال چیزی می گردم. روحم رفته است. من جسم خالصم. آهای؛ کسی روح مرا ندیده است؟

- آهای دختر، همان شب که اوج گرفته بودی. همان شب که گریه می کردی. لال به لای کاج های بلند، روح اضافه ای ندیده ای؟

- جان؛ می دانم که با آنها دوستی، بگو یکی قرض بدهند. اما از آن روح هایی نباشد که ونوسی ها خوششان می آید. دیگر خیلی خسته ام.

- آی مرد جوان، از خدایت بخواه حالا که هم سنگ خرافه ها نیست یک روح دست دوم برایم جور کند. ترجیحا وام دار باشد چون پول هایم را صرف ساخت کلیسا کرده ام. شیلینگ آخرش هم صرف عشق شد. بگو شیرینی بچه ها محفوظ است.

- و تو بهزاد، زود به زود زنگ بزن. من خودم را کوچک نمی کنم. آخر دیگر چیزی از من نمانده است! مقیاسم دارد نانو می شود. کافی است 2 دقیقه دیگر عشق بورزم. یا یک روز دیگر روزه بگیرم.

کسی روح اضافه ای ندارد؟

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 1:25  توسط مهدی  | 

روزگاری ما را با سنت فریفتند و سپس با تجدد مانع کارمان  شدند و درنهایت بعد از آنکه فهمیدیم این راه را غایتی نیست ما را به سنت عادت دادند تا غرق روزمرگیمان باشیم.

لحظه ها و روزها می گذشتند و ما انگار در خواب زمستانی بودیم. در رویای بی انتهای آینده ای گنگ نگاه هامان را از هم می دزدیدیم تا بیگانه ای متوجه نگاهمان نشود. در سجاده های خیسمان یکدیگر را پنهانی دعا می گفتیم. از بردن نام یکدیگر تا بناگوش سرخ می شدیم. مکث معنی دار روی عکس. احوالپرسی رسمی توام با شرم. گشتن به دنبال هم در انبوه جمعیت. دلهره های قبل از دیدار.

آه که چقدر صبور. روانمان چه لختی بی انتهایی داشت. فکر می کردیم تا انتهای راه بی خطر. پستی و بلندی و یاد و فراموشی و خوشی و نا خوشی. با همه اینها گذشت و دوران وصال نزدیک بود. همانجایی که تجدد صدایمان کرد. و ایکاش اینقدر سریع روی بر نمی گرداندیم. من یکی که فکر می کردم از خواب پریدم. این علوم زمینی. این حواس زمینی. این دغدغه های زمینی. آری همین زمین لعنتی. فریفتمان.

دین پر. نگاه به هم نوع پر. سنت های مسخره پر. خرافه و جن و دوزخ پر. خدا پر. وابستگی به خانواده پر. بدتر از همه عشق پر. حالا دست کی بالا؟

بی شک دست و پای من. انگار تسلیم شدن تنها راه بود.

تصمیم گرفتیم متجدد باشیم. تصمیم گرفتیم درک کنیم که "اصولا تفاوت میان فرهنگ های . . ." و اینکه ما خیلی باکلاسیم و حرف های مهم بلدیم. اما انگار هر چه می رفتیم تمام نمی شد. تمام نمی شد که نمی شد. در هزاره ی سرعت حتی بلعیدن دنیا هم راضیمان نکرد. در مسیر پیاده رو سرم به میله ی داربست خورد. تازه به خودم آمدم که کجا هستم؟ و این بدترین قسمت ماجراست. همان جایی که باعث می شود هفته ای هفت بار خودت را وکیل مدافع شیطانی بدانی که به وجودش معتقد نبوده ای.

کم آوردیم. دوباره به آهستگی روی آوردیم. دوباره خواستیم درون کالسکه ای آرام با هم گفتگو کنیم. این بار خواستیم دیگر به پایان نیندیشیم. اما دیگر در بهشت راهمان ندادند. ما که مردیم تمام شدیم. ای کاش زمان بازگرداندنی بود. ای کاش اختیار خودمان به بادمان نمی داد. ای کاش آن روز ها بازگردد!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 1:1  توسط مهدی  | 

یادش به خیر پنجشنبه ها.

دیدین مردم جمعه ها غروب دلشون می گیره؟ منم وقتی بچه بودم همینطور بودم. البته الآن مدت هاست که دلم نگرفته. کی به کیه؟

یادش بخیر. وقتی سر کار می رفتم همیشه پنجشنبه ها دلم می گرفت. شاید برا این بود که داشتم از دوستان جدا می شدم. شاید هم به این خاطر که پنجشنبه ها رو زودتر تعطیل می کردیم. اینجوری متفاوت از همیشه بود.

دارم تو تب می سوزم. دو تا فیلم گرفتم که ببینم اما حال ندارم. تداعی خاطره های جورواجور تو ذهنم منو برد به هشت ماه قبل:

 اون شب اونقدر مریض شده بودم که حتی نمی تونستم برم دستشویی. ساعت حدود یازده بود. تنها و مریض تو یه خونه ی  سوت وکور. می خواستم دوباره برم دکتر اما مگه می شد؟ عصر یه بسته سوپ آماده گرفته بودم و خورده بودم. انگار بیشترش آب بود. اما تند بود و خوشمزه. هرچند آدم مریض که این چیزا حالیش نیست. جلوی بخاری دراز به دراز افتاده، کلاهمو سرم کرده بودم. به زحمت رفتم تو حموم و پاهامو آب زدم. تا اینکه چهار صبح خوابم برد. تو اون شلوغیه کار دم رئیسم گرم که وقتی فردا صبح ساعت هشت از خونه زنگ زدم، مثل برادرهای  بزرگتر (که هیچوقت نداشتم) با اخم و تخم  هوامو داشت.

چند جمله حدیث نفس گفتم تا به خودم بقبولونم که من هم می تونم زندگی و دغدغه های معمولی داشته باشم. پای اینترنتم تا همه ی مفاهیم رو فراموش کنم و سرم گرم باشه. خواستم بگم میشه که احساسات  رو مثل شکلات مزمزه نکنم و اشک نریزم. من هم می تونم به روی جنازه ای که جلوی روم تو آمبولانس می ذارن چشمامو ببندم. خلاصه که من هم بلدم خدا داشته باشم. من هم بلدم بازی کنم. من هم بلدم بازی بدم. من همیشه به فکر خودمم!

ببخشید مثل اینکه دوباره عصبانی شدم.

 

  نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 19:35  توسط مهدی  | 

نگرانتم. می دونم که خیلی عجیبه. اما،  اما همش نگرانم که،

همش به خودم می گم، اگه یه وقت اون بمیره چی میشه؟ بماند که حالا دیگه برام یه غریبه ای. یه غریبه ی عزیز. یه غریبه ی عزیز که نمی دونم باید چی صداش کنم. چیزی به ذهنم نمی آد جز "هموطن مهربانم"!

 

 

قصه دل کندن من از عبور یه غریبه
سر گذشت روزگار سوت و کور یه غریبه

قصه بودن و رفتن تا ابد همسفرم شد
وقتی که آیینه پر شد از حضور یه غریبه

میگذرم از شب و باور میکنم که تموم قصه هام پر از غمه
باز دوباره جای زخم بی کسی روی قلبم چشم به راه مرحمه

میگذرم از تو که اون غریبه ای اون که تنهاییمو زیر پا گذاشت
آینه ی قدیمیمو شکست و رفت تا ابد دل منو تنها گذاشت


  نوشته شده در  شنبه 1388/06/28ساعت 20:16  توسط مهدی  | 

من همیشه باید یکیو برای دوست داشتن داشته باشم. مگه نه؟

ظاهر. تنها چیزی که داری. ظاهر دیگران. مبنای همه ی دوست داشتن ها.

اما من فکر می کنم همین کافیه. بی دلیل. احمقانه. این حماقته که زیبایی رو می آفرینه. عادی ها معمولی اند! اما احمق ها زیبا می بینند. دیدین بعضی ها از احمق ها می ترسند؟ چون عجیبند.

یه احمق خجالتی به نظرتون چه جوریه؟ یه بچه مثبت بی عرضه. که ساعت ها کنتور انداخته. اما حتی اسمتونو نپرسیده. یه دیوونه که گاهی بال بال زده تا شما درکش کنید. اما شما از اول درکش کرده بودید. اما اون شما رو تو بازی ندید. حالا شما خیلی سختگیر شدید. چون عاقلید. اون دیوونست. دیوونه ها گذر زمان رو حس نمی کنند.

احمق ها عاشق می مونند.

خدایا چرا همه ی دنیا فیل+تره؟ چرا gmail با پروک+سی سایت باز نمیشه؟ چرا برا دو دقیقه فیس بوک باید جون بکنم؟ چرا سرعت اینترنت اینقدر پایینه؟ چرا من اینقدر تنبلم که هنوز ADSL رو ردیف نکردم؟ چرا این عاقل ها اینقدر مارو زجر می دن؟ واقعا راه بهشت رفتنشون با پایین آوردن سرعت اینترنت اتوبان میشه؟

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 4:16  توسط مهدی  | 

گاهی وقتها طعم بدش را خوب حس می کنیم. و این محصول تجربه هامان است. تجربه هایی که به ما یاد می دهند زندگی تلخی ها و شیرینی های بسیاری  دارد. زندگی که به ما یاد می دهد چگونه باید دل مرد بی صدا بشکند. شکستنی که باید در پسش اشک هایت را نگه داری تا نریزند. و دیگر حتی مثل سابق چشمهایت هم سرخ نشوند. حتی صدایت هم نلرزد. چشمهایی که امشب از خستگی حتی آن برق همیشگی را هم در آنها ندیدی. پاهای داغ کرده و قلبی سرد. صورت پناه برده به خنکای کولر. ذهنی شناور در اتفاقات و درد های امروز.

گاهی انگار برای ترشی ها انتظار می کشیم. یک سال. دو سال. برای رسیدن ترشی! میوه ای که قبلا یک بار رسیده است. و چهارده شهریوری ترش، که یک هفته انتظارش را می کشی. تا خیلی سرد تمام شود. حتی بدون باد کولر. پاهایی که از خستگی این آخرین بازی امشب داغ شده اند. و در کمال تعجب این آخرین باخت خیلی دردناک نبود.

 تیم ما حذف شد اما من نگران نیستم. یاد گرفته ام که وقتی تلخی مرا تنگ در آغوش کشید، در چهره ام لبخندی حاکی از بی تفاوتی باشد. و در ذهنم همواره یک علامت سوال و یک علامت تعجب.  (!?)

مهم این است که درست بازی کردم. مهم این است که برگ هایم را به موقع رو کرده باشم. شاید هم تیمی ام قبول نداشته باشد که هنوز حکم بازی دل است. شاید اهمیت داده نشوم. حتما دیده نمی شوم. دیده نشدم. به حساب نیامدم.  و حتما این دست را باخته ایم. می دانی؟ او از بازی بیدل خوشش می آید. گاهی وقتها عاشق بی بی پیک می شوم. و این منفی سیزده یعنی خودکشی. نه. نمی خواهمش. تمام ورق ها را در آتش می ریزم. تمام داستان های سرنوشت سیاوش را. تمام پرونده های جنایتکاران اعدامی را. تمام نشانه های شکنجه های شغاد و ضحاک را. تمام سنگسار شده ها. تمام خوب های مطلق. تمام مهستی ها. تمام مازیار ها و شایم ها.

گر می گیرد.  آتش آن به دامن لباسم می گیرد. فرار می کنم. خدایا من نباید بدوم. شعله های آتش بیشتر شده است. به سمت جنگل می روم. صدای غرش ببری می آید. آه. یادم آمد. اینجا همانجایی است که مهستی با هرمز قرار داشت. تمام لباس هایم سوخته اند. از من جز خاکستری به جای نمانده است.

وای. چه احساس لزجی است زیر چکمه های گلی این روستائیان لگد شدن. آرزو کردم ای کاش خاکستر به دنیا آمده بودم. البته سرد و خاکستری رنگ. از آنهایی که سال های سال، دیگر هیچ آتشی نخواهند افروخت. از آنهایی که هرگز قلبشان آتش نخواهد گرفت.

دیگر باید بخوابم.

یک و سی و سه دقیقه بامداد

15 شهریور 1388

  نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 12:49  توسط مهدی  | 

خدایا چرا من همیشه باید ببازم؟

همیشه موقعیتم نسبت به دوروبری هام بهتر بوده. معمولا از دوستام جلوتر بودم. خیلی جاها شانس های خوبی میارم. اما همیشه تو اون چیزی که اهمیت بهش می دم بازندم. انگار بعضی ها همیشه باید بازنده باشند.

بازنده به دنیا میای، بازنده رشد می کنی، بازنده زندگی می کنی، بعدش فکر میکنی که برنده مردی. اما در واقع باز هم بازنده بودی.

پدر، نرگس، معدل 17 دبیرستان، کنکور لیسانس، فاطمه ، فوتبال و خیلی چیزهای دیگه. خاطرات تلخ همه ی شکست های من. . . . عمریه غم تو دلم زندونیه.

سال 87 سخت ترین سال زندگیم بود. اما فکر می کنم مفید ترین. آیا واقعا مفید بودن خوبه؟ کمک می کنه آدم ها احترام بیشتری برات قائل باشند. که اونم مهم نیست.

سال 88 سال شادیه. اتفاقات خوبی که برای عمو داور و محسن افتاد. خوشیهامون و فوتبال با بچه های کارخونه که اینور سال بیشتر شده بود.  گشت و گزارمون با ابوالفضل. کلاس آواز و خنده ها. استراحت کل تابستون. دریا و خیلی چیزهای دیگه. اما حتی تو این سال شاد هم شکست ها ادامه داره. شاید مسابقات جام رمضان اونقدرها هم ارزش نداشته باشه. تازه، من که فوتبالیست نیستم و به خاطر بچه ها رفتم. اما در هر صورت یه بار دیگه بهم ثابت شد که تو کارهایی که برام مهم باشند شکست خورده ام.

  نوشته شده در  شنبه 1388/06/07ساعت 0:49  توسط مهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM